توی آشوب، خودتی و خودت! اما توی آشفتگی، تمام جهانت آشوبه... هم تو! و هم هر کسی که به تو مربوطه...! پ.ن: من غیر از آشوب، چیزی یادم نمیاد از زندگیم... پ.ن ۲: من غیر از آشفتگی، چیزی ندیدم اطرافم...
واقعا چقد کودکانه تو دلم ذوق داشتم که فکر می کردم نکنه این دیدار یه سوپرایز تولد باشه...! اما نبود...! چقدر می تونستم ذوق کنم...! ... یه روزم نوبت من میشه... ...
ما مثل نیمکت های توی پارک هستیم... یا یه سری آدما میان و واسه مدت کوتاهی روی ما میشینن یا خیلی آدمای دیگه بی تفاوت از کنارمون عبور میکنن! باید باور کنیم که کسی نیمکت یه پارک رو واسه ی زندگی کردن انتخاب نمیکنه...